خاطراتی ازموترهای لینی شهرکابل

نیش آفتاب مستقیما چشمانم را نشانه گرفته بود. فکر کردم آفتاب کمانی بر دست دارد و تیر های آتشین و طلایی رنگ را به سوی چشمانم پرتاب می‌کند. از دستم سپری بر پیشانی‌ام ساختم تا باشد از چشمانم در برابر تیر های آفتاب دفاع کنم . از یک سو  صدای هارن موتر ها عصبانی ام ساخته بود. موتر‌ها، از چپ و راست در حرکت بودند. دود سیاهرنگ آنها با گرد و خاک سرک های نیمه خامه و نیم پخته ، یکجا شده ترکیبی از رنگ خاکستری را بر آسمان شهر پخش نموده بودند. زیر دندانهایم چیزی غرچ غرچ می کرد متوجه شدم که سهمی از گرد و خاک فضا به دهن و داندانهای من هم رسیده است.موتر ملی بس قراضه یی لم لم کنان از دور به سویم می آمد از شیشهٔ های آن داخل موتر معلوم می شد. در دستگیر هایش جایی برای محکم گرفتن نبود از اینرو برخی از زنان به جای دستگیر از دم موی یکدیگر و مردان از سر و شانه های همدیگر محکم گرفته بودند خلاصه مردم در میان آن خمیر گذشته بود و دو سه نفر از دروازهٔ موتر کشال مانده بودند. در این میان برای کلینر موتر فقط به اندازهٔ یک کف پا سهم رسیده بود و با یک دست از یک گوشهٔ دروازه موتر محکم گرفته بود باآنهم صدا می زد: « شار شار…هله نمانی بیا جای خالی اس. با خودم فکر کردم که حتما مراد از جای خالی جنگله موتر بوده باشد. به هر رو موتر ها بی دست و با دست ،در حال عبور و مرور بودند. کاکا ترافیک را در گوشه یی از غرفه‌گکش یک پینکی خواب ورداشته بود. صدای هارن موتر ها خوابش را بر هم زد و با چشمان خواب ‌آلود برخاست و موتر ها را به سمت چپ و راست هدایت داد. اندکی رنگ و رخ سرک برآمد وگرنه معلوم نبود که سرک کدام است و پیاده رو کدام.

 به ساعتم نگاه کردم . ناوقت شده بود باید خودم را به مصاحبهٔ کاری می رساندم اما‌ موترها همه پر می آمد و پر می رفت. ناگاه موتری دم پایم ایستاده کرد، شیشه‌موتر پایین شد و راننده، سرش را از کلکین موتر بیرون کشید. موهای چرب و چین‌چینک داشت، و با شالکی رنگ و رو رفته یی ،اطراف گردنش را پیچانیده بود. او  گفت:« سوار شو بادارگل که یک نفر کمبود است.» داخل موتر را دیدم که سیت پشت و پیش، نفر دارد. گفتم:« کجا بنشینم استاد؟ موتر خو پر از نفر اس»« اینه بادار پیش روی جای دو نفر اس» در سیت پیشروی پهلوی راننده یک مرد چاق با بند و بازوی قوی نشسته بود. گفتم «نمیشه لالا، جای ای بیادره تنگ می کنم» راننده گفت:« فکر کنم از کدام شار دیگه هستی بادار؟ ایجه اوغانستان اس تو ببین کدام موتر ده سیت پیشرو یک نفر شانده؟ اگه یک موتره دیدی رویمه سیاه کو او موترای که یک نفر میشانه  پیسه دو نفره میگیره تا شام که سر سرک ایستاده شوی موتر فرمایشی پیدا کده نمی‌تانی از مه گفتن بود بادار.»

دیدم که چاره یی نیست سوار موتر شدم . مردی که کنارم نشسته بود از چاقی فیش می زد و من همچون گنجشکی برابر یک لقمه شده بودم . دردی بر تمام بدنم چیره گشت. راننده، ساز قطعه‌غنی را در تیپ موترش بلند کرد و کلمات آهنگ را زیر زبان زمزمه می کرد. از یک سو استخوان هایم در حال شکستن بود و از سوی دیگر پرده های گوشم در حال کفیدن . طاقتم طاق شد گفتم لالای گل بس اس پایین میشم مره تیر از موترت» راننده قهقه خندید و گفت :« حتمن دُردانهٔ مادر هستی چند دقه صبر کو که رسیدیم.» صدای پسری از سیت پشت‌سر به گوشم رسد که می‌گفت:« ما از ای سیستم مزخرف موتر داری به تنگ آمده ایم» از لا به لای حرف هایش فهمیده می شد که دانشجو است .ادامه داده گفت:« ده موترای لینی پنتون ظالما سر ماشین داغ چهار نفر میشانن هیچ  محصلی نیست که شیشتن سر ماشین را تجربه نکده باشه یک نفر هم که کم باشه حرکت نمیکنن ده تابستانها ماشین جوش و داغ میباشه و محصلین که سر ماشین میشنین تا خانه کباب شان میبرایه ایجه نه پرسان اس و نه جویان» هنوز سخنان پسر دانشجو تمام نشده بود که ایستگاه‌ام رسید. از خوشی چشمانم برق زد. راننده گفت:« اینه بادار رسیدی . کرایه را دادم  و در موتر را باز کردم. همینکه پایم را از موتر به سرک گذاشتم حرکت نداشت و از شدت بی حسی مستقیم به جوی کنار سرک افتادم سر و رویم پر از کثافات داخل جوی شد و از شدت بوی بد مرداب جوی بی هوش گشتم. دیگر یادم نیست که چگونه تا خانه رسیدم.


نوشته از: مطواع کبیر

 

How
You Feel
In Kabul?