داستان خاله‌ نوروزی ـ بیانگر اعتقادات کابلیان در پیوند به نوروز

هنوز گام های سبز بهار در راه است ولی نسیم مشکبارش از راه دور به مشام می رسد و نوید بهار را بر گوش زمین و زمان زمزمه می کند. چندی است مسرتی را در نوای پرندگان احساس می کنم و می ‌بینم که بر روی شاخچه های نیم تر و نیم خشکِ درختانِ زمستان ‌دیده، می نشینند و آواز می‌خوانند. گاهی لای شاخچه ها ته و بالا جست و خیز می زنند، گویا خبری سبز شدن دوبارهٔ شاخچه ها را شنیده باشند. هوا نیز از شدت سردی اش کاسته شده همچون کودک گریانی که پس از ناز و نوازش مادر، خوی ملایم پیدا می کند. اما گهگاهی با اشک خوشی  طبیعت را شست و شو می دهد.

دیروزهم که آسمان بابت نزدیکی قدوم مبارک بهار اشک خوشی می ریخت، مادرکلانم صدا زد :« هله بچیم برو فرش ها ره بیار که خاله نوروزی سر و جان خوده می شویه و فرش های ما ره تر و پر می کنه» در حالیکه لبخندی گوشهٔ لب داشتم سرم را به علامت تأیید تکان دادم و فرش های شسته شدهٔ مان را که بر روی دیوار های حویلی، جهت خشک شدن هموار کرده بودیم، جمع کرده داخل خانه آوردم. باران همچنان می بارید، تا فرش ها جمع شدند ، قطرات باران اندکی سر و رویم را نوازش داده شست. دوان دوان به خانه داخل شدم و دروازهٔ دهلیز را بستم. صدای باران از پس پنجره ها و دروازه به گوش می‌رسید. قطرات باران را از سر و رویم تکانیده ؛ خشک کرده رفتم کنار مادر کلان، گفتم بی بی جان پیشتر چه می گفتید؟! نفهمیدم این خاله نوروزی دیگه کیست؟! «گفت تو نمی فامی بچیم؟» گفتم نه اما حالا می خواهم بدانم. پس از تعریف این داستان از زبان مادرکلانم، دانستم که مردم کابل در پیوند به روز نوروز داستانی دارند و اعتقاد ایشان در این رابطه همچون سنگ، سخت و محکم است. داستان از این قرار است که در آسمان زنی زندگی می کند به نام خاله نوروزی که به خاله کمپیرک نیز مشهور است. کمپیرک یعنی زن سالخورده و کهن سالی است که از گذشته های دور در فراق بابه نوروزی می سوزد و می سازد. این زن سالهاست که آمدن بابه نوروزی را انتظار می کشد ولی تا کنون موفق به دیدارش نگردیده است. با وصف آن، دست از طلب برنداشته و همه ساله آمدن بابه نوروزی را در اول بهار منتظر می ماند. این زن  یک ماه قبل از رسیدن بابه نوروزی، از سفر دور و دراز،  آمادگی های لازم را مدنظر می گیرد. به طور مثال روز های که آسمان کابل پر از گرد و غبار باشد، کابلیان می گویند امروز روز خانه تکانی خاله کمپیرک است. روزی که باران باریدن بگیرید، می گویند « وای خدا جان خاله کمپیرک کالا شویی داره و پس از کالا شویی حمام میکنه» روزی که دانه های برف باریدن بگیرد می گویند «خاله نوروزی پخته تکانی داره. دوشک و بالش آماده می ‌کنه» و روزهایی که در طی همین ماه، ژاله ببارد آن را به نُقل نکاح خاله نوروزی تشبیه می سازند. یعنی اینکه خاله نوروزی از خوشی آمدن بابه نوروزی بر همه جا نقل می پاشد. تا بالاخره شب نوروز فرا می رسد. خاله نوروزی خودش را آراسته ساخته؛ لباس منظم می پوشد و بر گاز بلندی که بر آسمان بسته است می نشیند از بالای گاز که پایین را نگاه می کند، زمین به دو قسمت آب و خاک تقسیم می باشد. یعنی یک طرف گاز خشکه و سمت دیگر آن آب است. خاله نوروزی شگفت‌ زده بر زمین و آسمان نگاه می کند. چشمانش  نگاه های گرم و صمیمانهٔ بابه نوروزی را و گوش هایش آواز قدم های او را انتظار می کشد. سر انجام از انتظار  خسته می شود و خواب بالایش غلبه می کند. چشمان خواب آلودش روی هم قرار گرفته به آهستگی بسته می شوند. یعنی خاله نوروزی را از انتظار زیاد خواب می برد . اینجاست که بابه نوروزی از راه می رسد. آمده  کنار گاز خاله نوروزی مدتی انتظار می کشد. می بیند که خاله نوروزی در خواب غرق است لذا لازم نمی بیند بیدارش بکند همینطور بی سر و صدا از کنارش می‌ گذرد. خاله نوروزی حضور بابه نوروزی را در کنارش حس می کند و به شدت چشمانش را باز کرده می بیند که دیگر انتظارش بی فایده است. بابه نوروزی دیگر نیست، رفته است تا سال دیگر. خاله نوروزی از شدت ناراحتی از گاز پایین می‌افتد یا در خشکه و یا هم در آب. از این رو اگر در روز اول بهار باران ببارد کابلیان می گویند که خاله نوروزی در آب افتاده است و اگر باران نبارید می گویند در خشکه افتاده است. قحطی و فروانی سال را از روی همین داستان یعنی افتادن خاله نوروزی در آب و  یا در خشکه پیشبینی می نمایند.

 این بود داستان ساخته و پرداختهٔ کابلیان که فقط و فقط بر چارچوب خیال ساخته شده است و گویندگان اصلی آن نامعلوم بوده سینه به سینه تا زمان ما منتقل گشته است.


نوشته از: مطواع کبیر

How
You Feel
In Kabul?