شاه‌گکانی قدیمی‌ ترین رسم درمحافل عروسی کابلیان

برگ های زرد خزانی دانه دانه شاخه های خشک درختان را وداع میگفت و چرخان چرخان برزمین فرود می آمد. زمین لباس زمردینش را با لباس طلایی رنگ تعویض میکرد تصویراین صحنه دلگیرم ساخت. نگاهم را از پنجره برچیدم وبه اتاق نگاه کردم چهار اطرافم دیوارها ایستاده بودند فکر کردم خشمگنانه به سویم نگاه می کنند. ترسی درتمام وجودم چیره گشت شتابان دراتاق را بازکردم و به دهلیزبرآمدم. صدای قصه های مادرم که درمهمانخانه همراه با مادر کلانم و مهمان ها نشسته بودند به گوشم رسید. فهمیده نمیشد چه میگویند. هرقدمی که به سوی مهمانخانه نزدیک می شدم صدا ها شدت می گرفت. تا اینکه در را باز کردم با دیدن من ازحرف زدن بازماندند. همه به طرفم نگاه میکرد. گفتم: چه شده چرا تعجب کردید؟مگر اولین باراست که مرا دیده اید؟ مادرکلان گفت:« از خانهٔ هندو قرآن برآمده که تو پیش ما آمدی تمام روز درس و سبق میخوانی امروز چطو که آمدی؟»گفتم «بی بی جان ده فصل خزان ریختن برگ ها بیخی مره خسته میسازه دلمه تنگ میکنه حتا درس خوانده نمیتانم وقتی صدای قصه های شیرین تان به گوشم رسید گفتم مام بیایم که چه می گویید»

مادرم گفت: «مادر فدایت بیا دخترکم بیشی کمی تفریح کو که سبق خوانده خوده دیوانه کدی ببین بی بی جانت چقه خوب قصه میگه» گفتم:« خو قصه سرچه میچرخه؟» مادرم گفت: بی بی جانت میگه اوغایتا ده طوی ها ایتو رسم و رواج های بوده  که تا حال نمی فامیدم» با شیطنت ابروهانم را بالا برده گفتم: « مادر شما خوهم از امو دوران ها هستید چطو یاد تان نیست؟» مهمان‌ها یکسره به خندیدن شروع کردند مادرم گوشم را کش کرده گفت« تو قرا نمیشنی او دختر؟ چپ باش! که میزنمت مه اقه پیر نشدیم از او زمانا نیستم» خندیده گفتم مادرخو مزاق کدم وای!!! چرا عصبانی میشی؟» من هم در رابطه به این رسم های ناشناخته کنجکاو شدم و از بی بی جان در بارهٔ آن پرسیدم به قول مادرکلانم درگذشته ها در اولین روزپس ازعروسی، داماد به خانهٔ عروس می رفت و رسم شاه سلامی را به جا می آورد در این رسم مادرعروس مقداری از روغن جوشی و یک سبد تخم جوشانده را برای داماد میداد تا به خانهٔ خود ببرد و به داماد و کسانی که با او می آمدند دستمال های سبز زری میدادند داماد پس از انجام این رسم به خانهٔ خود آمده ، نمایشی را به راه می‌انداختند که به نام شاه‌گکانی یاد میشد. این بازی تنها مربوط مردان بود. شخصیت کلیدی این نمایش همانا داماد می بود واین بازی را خاص برای او برگزارمیکردند. زیرا به گفتهٔ بزرگان شب عروسی کم از روز پادشاهی نمی بود از این سبب داماد را در نقش پادشاه مزین می ساختند.

در وسط اتاق تخت می زندند و داماد را می نشاندند در دو طرف داماد برادرانش به عنوان وزیران دست راست و دست چپ می نشست اقارب نزدیک دیگر همچون پسران خاله ، کاکا و ماما هر یک در نقش های قاضی، وکیل، مفتی، قومندان، عساکر. و بقیه مهمانها درنقش رعیت و تماشاچی حضور می یافتند یکی از دوستان نقش دزد را بازی می کرد. عساکردزد را دستگیر کرده نزد شاه می آوردند و شاه پس از پرس‌ و جو، مجازاتی را برای او تعیین می کرد از قبیل زندانی کردن قطع کردن دست … و غیره. با فیصله شاه نمایش به پایان میرسید همه شادی کنان کف میزدند و برای داماد، شاهی‌اش را مبارک باد میگفتند. با شنیدن قصه های شیرین مادرکان دربارهٔ کابلیان دلتنگی‌ام را به دستان باد سپردم وکاملا سرحال شدم.


نوشته از: مطواع کبیر

How
You Feel
In Kabul?