خاطرات بی بی جان از خواستگاری‌های قدیم کابل

قسمت اول:

آفتاب گرم تابستان آهسته آهسته با در و دیوار خانه‌ها خدا حافظی می‌کرد. با این که کم کم غروب فرا می‌رسید، ولی گرمای شدید تابستان به خوبی حس می‌شد و  فضای اتاق را نفسگیر ساخته بود. فکر کردم شاید تنها من از این هوا دلگیر باشم. اما وقتی دیدم دانه‌های درشت عرق از پیچه‌های سفید بی بی جانم به طرف پایین در حرکت بود، احساس کردم شاید تنها من دلگیر از هوای امروز نباشم. هر دو از شدت گرما به‌سوی حویلی روان شدیم که ناگهان نسیم ملایم باد، سر و روی مان را نوازش داد و اندکی به حال آمدیم. در این اثنا صدای تک تک دروازه به گوشم رسید و شتابان رفتم و در را باز کردم. پشت در، یکی از اقارب مان بود که پس از سلام و احوالپرسی، کارت دعوت عروسی را به دستم داد و خودش رفت. با دیدن دعوت نامه، لبخند ملیحی روی لبانم نقش بست. بی بی جانم که در باغچه‌گک حویلی روی چوکی رنگ و رو رفته‌ای از جنس پلاستیک نشسته بود، از دور به طرفم نگاه می‌کرد. کنارش رفتم و او وقتی کارت را در دستم دید، گفت: «جونمرگی ده طوی خبر هستی؟» گفتم بلی، همه‌ی ما خبر هستیم.

بی بی جان گفت طوی‌های امروزی مثل غایتای سابق پر جمع و جوش نیست. دختر گرفتن در او زمان اینقدر ساده و آسان نبود. باین حرف‌هایش به اندیشه رفتم و هیجان زده پرسیدم: «خی چی قسم بود بی بی جان؟» گفت: «بان بچیم، باز یگان غایتای دیگه برت میگم. حالی هیچ حوصله ندارم.» من که دست بردار نبودم، اصرار کنان گفتم: «خیره بی بی جان، بگو دیگه چی قسم بود؟» بی بی جانم با بی‌میلی و نوعی اشتیاق گفت: «جونمرگی ایلا دادنی والای مه نیستی، خی بیشی که قصه کنم.» من هم روی چمن کوچک خانه‌ی مان، رو به رویش نشستم و سرم را روی زانوهایش گذاشتم. بی بی جانم در حالیکه موهایم را لای انگشتان پُرچین و لرزانش نوازش می‌داد، قصه را آغاز کرد. اوغایتا وقتی دختری را خانواده‌ی پسر برای بچه‌ی شان انتخاب می‌کردند، چند ماه قبل از خواستگاری، رفتار و گفتار، تربیه و اخلاق دختر را زیر نظر می‌گرفتند. به‌طور مثال: اگر دختر از اقارب شان می‌بود به خانه‌ی او بی‌خبر می‌رفتند و در جریان این رفت و آمد، کار کردن دختر را از نزدیک می‌دیدند. عقب گلیم خانه‌ی دختر را به بهانه‌ای بلند می‌کردند. اگر پاک می‌بود، میگفتند دختر قابل (لایق) است. اگر ناپاک می‌بود از او صرف نظر می‌کردند.

به‌همین منوال، به بهانه‌های مختلف به خانه‌ی او سر می‌زدند تا هر روز کارهایش را بررسی کنند. گاهی در روز کالا شویی برابر می‌شدند، گاهی در وقت خمیر کردن و زمانی هم در دیگ پختن. اگر تمام کارهای دختر بی‌عیب و نقص می‌بود و تربیه و اخلاق نیک می‌داشت، بعد خواستگاری را علنی می‌کردند.

در خواستگاری ها، صد دل را یک دل کرده به مادر دختر می‌گفتند: «خوارک دخترکت، پنددک گل واریست. اگه امی‌گکه به بچه‌گکم بتی، هر دویش خوش و آرام میشن.» با شنیدن  این حرف مادر دختر، متوجه می‌شد که وقت آن رسیده تا دخترش راهی خانه‌ی بختش شود. چورت فکر جدایی دختر، مادر را نگران می‌کرد و رنگ را از رخش می‌برد. مادر دختر با دست پاچگی می‌گفت: «تو بابی شه نمیشناسی، دختر خوده نمیته. دختر دادن ایقه مفت نیست، خوار جان!»

ولی خواستگارها همچنان اصرار می‌کردند. وقتی دختر از این مسأله خبر می‌شد، از شرم و حیای زیاد نه تنها اینکه خودش را از چشم خواستگارها پنهان می‌کرد بلکه با اعضای خانواده‌اش، به‌ویژه با پدر و برادرانش چشم به چشم نمی‌شد. وقتی کسی از خواستگاری‌اش سخن می‌گفت خودش را به راه دیگری می‌زد و زود محل را ترک می‌کرد.

خواستگارها به رفت و آمد شان ادامه می‌دادند. هر باری که به خانه‌ی دختر می‌آمدند، عذر و زاری، راه می‌اندختند و می‌گفتند: «خوارک! رویته خدا ببینه. از بس پشت دخترت آمدیم، بوتایما پوست سیر گشت و چادریما جُل شد. ایقه بانه نکنید. بان که دختر تان پشت بختش بره.» بعد از این همه رفت و آمد، خانواده‌ی دختر با دوستان و نزدیکان مشوره می‌کردند. اگر رای آنها مثبت می‌بود، سپس یک روز را تعیین می‌کردند و قند دستمال دختر را می‌دادند. 

قصه اینجا خلاص نشد٬ باقی آنرا در قسمت دوم می‌نویسیم.

How
You Feel
In Kabul?