قصه عاشقی‌ پدر کلان

قسمت اول:

غروب شام‫گاهی ترکیب خوبی از رنگ سرخ و نارنجی را به طبیعت بخشیده بود. پدرکلان، درست روبروی پنجره‫ی اتاقش ایستاده بود و بیرون را تماشا می‫کرد. اتاق در خاموشی محض به‫سر می‫برد. گویا کسی در اتاق نیست. حتا مگسی هم در اتاق نبود که سکوت را بر هم بزند. پدر کلان هم‫چنان به بیرون خیره گشته بود. گاهی لبخند تلخی کنج لبش نقش می‫بست و گاهی هم قطره‫ی اشک از گوشه‫ی چشم‫هایش به پایین می‫ریخت.

من که هیچ‫گاهی اشک پدرکلان را ندیده بودم، مات و مبهوت ماندم. کمی نزدیکش رفتم و آهسته گفتم: «بابه جان!» صدایم سکوت اتاق را شکستاند و پدرکلان که متوجه حضورم در اتاق نشده بود، با دیدنم تکان خورد و به طرفم نگاه کرده گفت: «جان بابه؟»

گفتم: «چرا ناراحت به‫نظر می‫رسید، مگر چیزی شده؟» گفت: «نه مگر چیزی باید شده باشد؟» گفتم: «قطره اشک گوشه‫ی چشم تان چی میکنه ها؟» . پدرکلان اشک‫هایش را پاک کرد و گفت: «می‫بینی این اشک چی می‫گوید؟»  لبخند زده گفتم: «بابه جان اشک تان گپ می‫زنه؟» گفت: «بلی، برای من سخن می‫گوید.» با شیطنت پرسیدم: «خوو پس چی می‌گه؟!» گفت: «می‌گه جوانی‌ام بهاری بود و بگذشت.»  یاد جوانی و عشق‫های گذشته، اشکم را در آورد.

به یاد زمانی افتادم که اولین بار عاشق مادر کلانت شده بودم. چه دورانی بود، اما افسوس که هم‫چون یک خواب خوش گذشت و برگشتنی نیست. من که عاشق قصه‫ها و خاطرات پدرکلان بودم، گفتم: «صبر کنید، صبر کنید» گفت: «چرا چی شد؟ این شتاب‫زده‌گی برای چی؟» گفتم یک لحظه صبر کنید تا یک گیلاس چای سبز مزه دار با چند دانه خرما برای تان بیاورم بعد از اول برایم قصه کنید.

گفت: «خووو تو شوخ بلا دلت اس با یک گیلاس چای و چند دانه خرما سر مه یک کتاب گپ بزنی ؟» گفتم: «‫دیگیشه نمی‫فهمم، باید برایم قصه کنید.» گفت: «‫هله زود باش برو چای بیار مگر هیل‌ شه زیاد پرتی که چای بی هیل خوشم نمیایه.» پس از این که گیلاس چای را به دست پدر کلان دادم، گفتم: «شروع کنید دیگه که منتظر مانده نمی‌تانم.»  گفت: «‫هی دخترک نپرس که از دست بیادرای خدا ناترس مادر کلانت، چه روزهایی را ده دوران نامزدی دیدم.» ماه‫ها به خانه‫ی شان خواستگاری رفتیم، عذر و زاری کردیم تا این که دل سنگ بابه‌اش نرم شد و به نامزدی ما رضایت نشان داد. پس از نامزدی برادران ظالمش نمی‫گذاشتند تا زود زود به خانه‫ی شان بروم و مادر کلانت را ببینم. وقتی شب‫های جمعه به خانه‫ی شان می‫رفتم ، پیشانی بابه و برادرانش چین و پرک می‫خورد.  

مادر کلانت وقتی برایم چای می‫آورد، پتنوس چای را از دستش می‫گرفتند و می‫گفتند: «‫ای طرفا دور نخوری. ما هستم که چای پرتیم. برو هله خوده گم کو.» گفتم: «وای خدایا! بابه جان باز حوصله شما به‫سر نمی‫رسید؟» در پاسخ گفت: «مره هم کاکه اکبر می‫گفتن. همین که موقع می‫یافتم خپ و چُپ ده یک کاغذک دوبیتی عاشقانه می‫نوشتم و به طرف مادرکلانت قلاچ می‫کدم.» از شنیدن این سخن پدر کلان قهقه‫ی سر دادم و بعد خنده‫ام را قورت داده گفتم: «خب بعد؟» گفت: «مادر کلانت ذوق زده نامه را می‫گرفت. در پس‌خانه رفت، دوبیتی‫ها را می‫خواند و چند لحظه بعد، لبخند زنان از پس‫خانه بیرون می‫شد.

یک بار جوانمرگی جواب نامه را در پشت کاغذ نوشته کرده بود، اما نمی‫دانست چگونه برایم بدهد. به چپ و راست نگاه می‫کرد. همین که دید کسی نیست، جواب نامه را به طرفم پرتاب کرد. من که برای گرفتن نامه نیم‫خیزک شده بودم از هوا قاپش کردم. در نامه نوشته بود: «کور شوم که ایقه جور می‫کشی.» با خواندن این جمله هوایی شدم و از خوشحالی به خودم نمی‫گنجیدم.» خوشی عجیبی بر وجودم چیره گشته بود و دانستم که به فکرم است و مرا درک می‫کند. گفتم: «‫بابه جان ده او نامه چی‫نوشته بودید که مادر کلان، دلش برای تان سوخته بود؟» گفت یک دو بیتی بودـ کمی فکر کرد و این دوبیتی عاشقانه را برایم خواند.

«الهی در بگیره این زمانه

که کس با دوست خو گشته نتانه

الهی تخم کم‫پیر‫اش بسوزه

خبر را می‫بره خانه به خانه»

خندیده گفتم: «خووو مادر کلان حق داشته که دلش به حال تان بسوزد.»

..ادامه‫ی نوشته در قسمت بعدی.

 

How
You Feel
In Kabul?