قصه عاشقی پدر کلان – قسمت دوم

 پدر کلان خیلی شیرین و شمرده شمرده سخن می‏گفت. دوست داشتم ساعت‏ها کنارش بنشینم و به سخنانش گوش دهم. چون قصه‏هایش تصویرهای قشنگی را در برابر چشمانم مجسم می‏کرد، انگار به تماشای یک فیلم قدیمی نشسته باشم. از بابه جانم پرسیدم: «کدام خاطره‏ی جالب از همان دوران یاد تان است؟» گفت: «زندگی سراسر خاطره است جان بابه! گفتم: «مثلا خاطره‏یی که برای تان جالب بوده باشد.» پدر کلان گفت: «‏روز‏های جمعه از این که خانه‏ی نامزدم می‏رفتم بالایم عید می‏شد. یکی از روزهای جمعه را خانه‏ی شان رفتم. باز هم به روال قبلی، برادران مادر کلانت پیشانی ترشی کردند و نگذاشتند یک دو کلمه گپ با  مادر کلانت بزنم. نزدیک‏های عصر بود که شیر جان یکی از برادرانش که در کفتربازی در تمام کوچه‏ نام داشت، مرا به دیدن کفترهایش به بام برد. در دلم گفتم مه به دیدن نامزدم آمدیم یا به دیدن کفترا؟ مره چی به کفتر.

 شیرجان، کفترهایش را یک به یک برایم معرفی می‏کرد: «‏ای ره می‏بینی! کفتر ملاقی نام داره. ایتو کفتر ده کوچه علی رضا خان چی، که ده هیچ کوچه یافت  نمی‌شه.» من هم سرم را به علامت تایید تکان می‏دادم . ناگهان خانم شیر جان از پایین صدا زد: «شیرجان او شیرجان تو بیا امی اشتوف ره ببین که چرا  ایقه دود می‌کنه.» شیرجان گفت: «مه یک دفه پیش ننه‏ی اولادا برم. تو چند دقه با کفترایم باش. مه زود پس می‌آیم‌.» در دلم قند و نبات شد و گفتم: «ها، ها برو شیر جان! مه پیش کفترا می‏باشم.» همین که شیر جان رفت، به طرف پایین دیدم که مادر کلانت از چاه آب می‏کشید. هر چه اشاره کردم، ندید. چهار طرفم را دیدم که کاغذی پیدا کنم  و نامه‏یی برایش بنویسم. اما بام را چنان پاک جارو کرده بودند که اثری از چیزی دیده نمی‏شد. دستم را به جیبم بردم. فقط دستمال سفید اتو شده‏ام بود که خواهرم نازی جان در جیبم مانده بود. در همان دستمال  نوشتم:

 «به همرایت رفاقت می‏کنم گل

به تو دلبر صداقت می‏کنم گل

ستم‏هایی که از بهرت کشیدم

همین است، هی که طاقت می‏کنم گل.»

از این که دستمال را شمال نبرد، یک گل را از گلدانی‏های که در لب بام گذاشته بودند، گرفتم. دستمال را به آن بسته و به پایین انداختم. مادر کلانت متوجه گل شد و به‏طرف بالا نگاه کرد. مرا در بالای سرش دید و لبخند زد. بعد دویده دویده به داخل خانه رفت و چند لحظه بعد جواب نامه را در گوشه‏ی همان دستمال نوشته، به پای یکی از کبوتران شیرجان که روی لبه‏ی چاه نشته بود، بست و کبوتر را  با دستانش بلند کرد و به پرواز در آورد. من که برای خواندن جواب نامه بی‏قرار بودم، وقتی آن‏را در پای کبوتر دیدم خواستم کبوتر را  بگیرم، کم بود از بام پایین بیفتم. اما کبوتر به بام همسایه نشست. ترسیدم که مبادا نامه به دست دیگری بیفتد. قلبم دوک دوک می‏کرد.  از این که در سابق بام‏ها یکی به دیگر راه داشت من هم خودم را به بام همسایه انداختم. کبوتر مرا دیده به بام دیگر پرواز کرد. خیلی عصبانی شده بودم. با خودم گفتم قسمتم خراب است، حتا کبوتر مرا مسخره می‏کند. خلاصه بام به بام در کوچه‏ی علی رضا خان دویدم تا این که کبوتر را گرفتم  و به عجله نامه را از پایش گرفتم و باز کردم. در نامه نوشته بود:

«سر بام بلند منزل گرفتی

مرا دیدی به دستت گل گرفتی

شب و روز گریه کرده کور گشتم

چرا از ما غریبان دل گرفتی.»

سخنان پدر کلان مرا به وجد آورده بود و دست بر الاشه نشسته بودم. محو قصه‏های شیرین بابه جان شده بودم که ناگهان صدای اذان شام مرا از دنیای خیالات به دنیای حقیقی باز گشتاند.

How
You Feel
In Kabul?