مولانا : خداوندگاربلخ – قسمت دوم

(دیدار مولانا با شمس)

بنابر گفتهٔ افلاکی ، روزی مولانا بر استری سواراز مدرسه پنبه فروشان بیرون می آمد ، شمس لگام استرش را گرفت و گفت : بگو که حضرت محمد (ص) بزرگ بود و یا بایزید. مولانا در جواب گفت: محمد سرور و سردار جمله انبیا و اولیا و ناجی بشریت است. طبیعی است که محمد(ص) برتر از همه بوده است.ولی شمس گفت پس چرا حضرت محمد گفته است «سبحانک ما عرفناک حق معرفتک و بایزید گفته است سبحانی ما اعظیم الشانی و انا سلطان السلاطین» مولانا از هیبت این سوال از استر فرود آمد نعره بزد و بیهوش شد. اما آقای زرینکوب می گوید: که این سوال آنقدر  مهم و مهیب نبود که مولانا بیهوش گردد شاید در وضع و حال ظاهری شمس چیزی وجود داشته باشد که بر مولانا تاثر گذاشته است. به هر حال پس از آنکه مولانا، شمس را دید دست ارادت به دامان او زده  به تمام مقامات دینوی خویش پشت پا زد.ملاقات شمس با مولانا درقونیه به وقوع پیوست بعد از این دیدار آنها با هم چنان دوست شدند که روزها و شب ها را در مصاحبت و مجالست عرفانی سپری می  کردند. مولانا می گفت هر وقتی که شمس با من درسخن می آید آتش عشق معنوی بر قلب من زبانه می زند. شمس مولانا را درمکتب خاص تربیت کرد. مکتبی که شمس آن را تصوف عشق میخواند. به همین سبب در نزد مولانا عشق، مقام بلند دارد. طبیب جمله علت ها ، صفا بخش دل‌ها و خاموش کنندهٔ لهیب سوزان خود خواهی است.

هرکه را جامه زعشقی چاک شد

او زحرص و جمله عیبی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

مولانا در رابطه به پیوند معنوی خود با شمس در اشعار خویش نکته هایی لطیفی بیان داشته است:

چون عشق شمس تبریز، آهن ربایی باشد

ما بر طریق خدمت، مانند آهنیمش

و یا گفته است:

بگفتم شمس تبریزی کیی ؟ گفت

شمایم من شمایم من شمایم

شمس پس از سپری شدن مدتی به علت نا معلوم که برخی ناپیدا شدن او را نا رضایتی از سخنان اطرافیان مولانا می دانند ،  قونیه را ترک گفته به دمشق رفت .ناپدید شدن شمس علتی داشت و آن این که از دوری اش آتش عشق را برقلب مولانا شعله ‌وربسازد و مولانا را در طریقت آبدیده بسازد. مولانا ازدوری شمس ناله سرمیداد وحتا یارانش ازحالت او به ستوه آمدند و به جستجوی شمس برآمدند. مولانا از دوستان خویش خواست تا یار گمشده‌اش را دریابند.

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

 سر انجام پس ازجستجو و تلاش فراوان سلطان ولد، پسرمولانا ،همراه با دوستانش، شمس را دوبار به قونیه آوردند مولانا از خوشی فراوان این شعر را سرود:

باز آمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب

آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب

بنگر به خانهٔ تن بنگر به جان من

از جام عشق او شد این مست و آن خراب

ولی بازهم شمس در سال ۶۴۵ هجری دوباره ناپدید شد وهرگز باز نگشت. پس از ناپدید شدن شمس، مولانا، صلاح الدین زرکوب و حسام الدین چلبی را جانشین      عشق شمس نمود. تا اینکه مولانا در سال ۶۷۲ دیده از جهان فرو بست.

در رابطه به سبک و آثار مولانا در قسمت سوم بخوانید.


نوشته از: مطواع کبیر

How
You Feel
In Kabul?